تبليغاتX
آساره زله
شعر

با یک غزل از فرخی یزدی به استقبال سال نو می‌رویم
با اوضاع آشفته مملکت‌مان

سوگواران را مجال بازدید و دید نیست 
بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست

عید نوروزی که از بیداد ضحاکی عزاست
هر که شادی می‌کند از دوره جمشید نیست

گفتن لفظ مبارک باد طوطی در قفس
شاهد آیینه دل داند که جز تقلید نیست

وای بر شهری که در آن مزد مردان درست
از حکومت غیر حبس و کشتن و تبعید نیست

صحبت عفو عمومی راست باشد یا دروغ
هر چه باشد از حوادث فرخی نومید نیست 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 20:19  توسط روح الله محمدی   | 

در آن غروب سرد غریبانه مرده بود
میراث درد را به برادر سپرده بود
هابیل در کشاکش انسانیت شکست
قابیل هیچ بویی از آدم نبرده بود 

...... 

من به سرزمینی تبعید شده‌ام
که مردمان‌اش چتر ندارند
نه این‌که عاشق باشند
نه!
این‌جا خدا برای بنده‌هایش گریه نمی‌کند
من نفرین شده‌ام
با دوستان روشنم 

به زنده‌ها اعتماد ندارم
تاریخ می‌خوانم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 23:55  توسط روح الله محمدی   | 

امروز:

ساعت:

افراد آنلاين:

کل بازديد ها:


Power By:(-_-)شيرينک دات کام