سه نقطه، آخر شعرم برای چشم تو است
که چشمهای دو عالم سوای چشم تو است
هزار شعر نگفته، هزار معنی درد
هزار خاطره در لابهلای چشم تو است
و آخرین نفر از پشت اسب میافتد
که ظهر واقعه در کربلای چشم تو است
به پشتوانهی چشمت قیام خواهم کرد
و خون هرکه بمیرد به پای چشم تو است
که جنگهای اخیر یلان ِ دهکدهها
تمام زیر سر کدخدای چشم تو است
به بیت اول شعرم رجوع کن بانو
ببین چگونه از اول برای چشم تو است
همه در فکر نوروزند و ما در ماتم یاریم
محرم صد شرف دارد بر این عیدی که ما داریم
عید باستانی و مقدس نوروز را به تمام دوستان خوبم تبریک میگویم. هرچند میدانم همه "هر سال دریغ از پارسالیم"...
......
تا بارش باران دگر میمیرم
یک روز غروب در سفر میمیرم
طوفان که به سمت شعر من میآید
در داخل موج شعلهور میمیرم
کاجم که به یخ باج ندادم، اما
با آمدن اسم تبر میمیرم
هر در که زدم کسی در آن خانه نبود
غمگینم از اینکه دربهدر میمیرم
از آمدنم خدا خبردار نشد
پس خوب همان که بیخبر میمیرم
عظمت در نگاه رمزآلود دخترانی است
که گم شدهاند
در هیاهوی هزارتوی سیاه چادر
در پریشانی بره های بیمادر
در سراسیمگی آغلها و پرچینها
در تاریکی و نمناکی طویلهها
و تاب میخورند
در خیالبافی دعای گشایش بخت
و آرزوی مقدس شانه و سرخاب و سرمه
آه، که دختران ایلیاتی عشیره من
فرصت عاشق شدن نداشتند
باسینههای بیفاتح
از گردنههای سخت گذشتند
تا در شبی رویایی
باکرگی آغوششان را
به تنپوش ناشناس شوهرانشان بخشیدند
با فرداهای زنانگی و مادرانگی
بی هیچ تکلم و ادعایی
آه که عشق را فقط در کوهپایههای زاگرس باید جست
عشق
عشق زاگرسی
عشق بیشبیه
عشق صخرهای.
از نامش پيداست شعر نيست
فقط بخاطر محبتهاي غريبهاي به نام: تا بعد....
......
گلوله و شقيقه
چكمه و سينه
صورت و سيلي
آژير آمبولانس و شيون شوم زنها
شهر نا امن و امان است
ومن هرچه اين پنجره را باز ميكنم
باز بسته ميشود
بشود
خورشيد نديده كه نيستم
خدا سايهي مردنش را از سرم كم نكند
تا مرگ هست محتاج كسي نميشوم
فقط ميترسم جنازهام روي دستم بماند
آنچنان كه شعر بر زبانم
کاش خدا پدر داشت
تا دردهایم را به او میگفتم
آخر بچه ها از پدرهایشان حرف شنوی دارند
.......
به جهنم که تو از مست بدت میآید
از شب و کوچهی بنبست بدت میآید
لایق دست ترکخوردهی بیاحساسی
تو که از گرمی این دست بدت میآید
مثل یک زنگ در خانهی خواب آلوده
از نوازشگری شست بدت میآید
این بدم بدم بدمها بخورد توی سرت
تو که از هر چه که خوب است بدت میآید
عشق من لحظهی مستی و بد و بیراهی است
به جهنم که تو از مست بدت میآید
با یک غزل از فرخی یزدی به استقبال سال نو میرویم
با اوضاع آشفته مملکتمان
سوگواران را مجال بازدید و دید نیست
بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست
عید نوروزی که از بیداد ضحاکی عزاست
هر که شادی میکند از دوره جمشید نیست
گفتن لفظ مبارک باد طوطی در قفس
شاهد آیینه دل داند که جز تقلید نیست
وای بر شهری که در آن مزد مردان درست
از حکومت غیر حبس و کشتن و تبعید نیست
صحبت عفو عمومی راست باشد یا دروغ
هر چه باشد از حوادث فرخی نومید نیست
در آن غروب سرد غریبانه مرده بود
میراث درد را به برادر سپرده بود
هابیل در کشاکش انسانیت شکست
قابیل هیچ بویی از آدم نبرده بود
......
من به سرزمینی تبعید شدهام
که مردماناش چتر ندارند
نه اینکه عاشق باشند
نه!
اینجا خدا برای بندههایش گریه نمیکند
من نفرین شدهام
با دوستان روشنم
به زندهها اعتماد ندارم
تاریخ میخوانم
آنشب که تفنگ خسته شد در مشتم
غلتید به روی ماشهاش انگشتم
چون عاقبت نبرد بیفایده بود
همسنگر بیباک خودم را کشتم
به: جليل صفربيگي و زمستانهاي زيباي شهرش
عبور ميكند از ذهن درد، شعر جليل
به قلههاي مهآلود سرد، شعر جليل
شبانه ميرسد و بيبهانه ميشكند
حصار محكم اين فصل زرد شعر جليل
من شیفتهی عروسکی پرحرفم
افتاده به دست کودکی پرحرفم
چندیست درون دیدهی نمناکم
همسایهی جیرجیرکی پرحرفم
بوی آغوشی از این کوه گریزانم کرد
طرح تنپوشی از این کوه گریزانم کرد
تیزچنگالترین فاتح اینجا بودم
عشق خرگوشی از این کوه گریزانم کرد
|