تبليغاتX
آساره زله
شعر
همه در فکر نوروزند و ما در ماتم یاریم

محرم صد شرف دارد بر این عیدی که ما داریم

عید باستانی و مقدس نوروز را به تمام دوستان خوبم تبریک میگویم

هر چند میدانم همه" هر سال دریغ از پارسالیم"

تا بارش باران دگر می میرم

یک روز غروب در سفر می میرم

طوفان که به سمت شعر من می آید

در داخل موج شعله ور می میرم

کاجم که به یخ باج ندادم،اما

با آمدن اسم تبر می میرم

هر در که زدم کسی در آن خانه نبود

غمگینم از اینکه در به در می میرم

از آمدنم خدا خبر دار نشد

پس خوب همان که بی خبر می میرم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 17:29  توسط روح الله محمدی   | 

عظمت در نگاه رمزآلود دخترانی است

که گم شده اند

در هیاهوی هزارتوی سیاه چادر

در پریشانی بره  های بی مادر

در سراسیمگی آغل ها و پرچین ها

در تاریکی و نم ناکی طویله ها

و تاب می خورند

در خیالبافی دعای گشایش بخت

و آرزوی مقدس شانه و سرخاب و سرمه

آه.که دختران ایلیاتی عشیره من

فرصت عاشق شدن نداشتند

باسینه های بی فاتح از گردنه های سخت گذشتند

تا در شبی رویایی

باکرگی آغوششان را

به تن پوش ناشناس شوهرانشان بخشیدند

با فرداهای زنانگی و مادرانگی

بی هیچ تکلم و ادعایی

آه که عشق را فقط در کوهپایه های زاگرس باید جست

عشق

        عشق زاگرسی

                 عشق بی شبیه

                                 عشق صخره ای.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 11:31  توسط روح الله محمدی   | 

از نامش پيداست شعر نيست

فقط بخاطر محبت هاي غريبه اي به نام

                                                      تا بعد....

گلوله و شقيقه

چكمه و سينه

صورت وسيلي

آژير آمبولانس و شيون شوم زن ها

شهر نا امن وامان است

ومن هرچه اين پنجره را باز مي كنم

باز بسته مي شود

                           بشود

خورشيد نديده كه نيستم

خدا سايه ي مردنش را از سرم كم نكند

تا مرگ هست محتاج كسي نمي شوم

فقط مي ترسم جنازه ام روي دستم بماند

آنچنان كه شعر بر زبانم

 

                

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 18:44  توسط روح الله محمدی   | 

 

کاش خدا پدر داشت

تا دردهایم را به او می گفتم

آخر بچه ها از پدرهایشان حرف شنوی دارند

                         **********

به جهنم که تو از مست بدت می آید

از شب وکوچه بن بست بدت می آید

لایق دست ترک خورده ی بی احساسی

تو که از گرمی این دست بدت می آید

مثل یک زنگ در خانه ی خواب آلوده

از نوازش گری شست بدت می آید

این بدم بدم بدم ها بخورد توی سرت

تو که از هر چه که خوب است بدت می آید

عشق من لحظه ی مستی و بد و بیراهی است

به جهنم که تو از مست بدت می آید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:3  توسط روح الله محمدی   | 

با یک غزل از فرخی یزدی به استقبال سال نو میرویم

با اوضاع آشفته مملکتمان

سوگواران را مجال باز دید و دید نیست 

باز گرد ای عید از زندان که ما را عید نیست

عید نوروزی که از بیداد ضحاکی عزاست

هر که شادی میکند از دوره جمشید نیست

گفتن لفظ مبارک باد طوطی در قفس

شاهد آیینه دل داند که جز تقلید نیست

وای بر شهری که در آن مزد مردان درست

از حکومت غیر حبس و کشتن و تبعید نیست

صحبت عفو عمومی راست باشد یا دروغ

هر چه باشد از حوادث فرخی نومید نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 20:19  توسط روح الله محمدی   | 

       در آن غروب سرد غریبانه مرده بود                  

       میراث درد را  به  برادر  سپرده  بود

       هابیل در کشاکش انسانیت شکست

       قابیل هیچ بویی از  آدم  نبرده  بود

                    ********

       من به سرزمینی تبعیدشده ام

      که مردمانش چتر ندارند

     نه اینکه عاشق باشند

     نه !

     اینجا خدا برای بنده هایش گریه نمی کند

     من نفرین شده ام 

     با دوستان روشنم

            ********

       به زنده ها اعتماد ندارم 

      تاریخ می خوانم    

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 23:55  توسط روح الله محمدی   | 

 

آن شب که تفنگ خسته شد در مشتم

غلتید به روی ماشه اش انگشتم

چون عاقبت نبرد بی فایده بود

همسنگر بی باک خودم را کشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 21:17  توسط روح الله محمدی   | 

 

به : جليل صفربيگي و زمستانهاي زيباي شهرش

عبور مي كند از ذهن درد ، شعر جليل

به قله هاي مه آلود سرد ، شعر جليل

شبانه مي رسد و بي بهانه مي شكند

حصار محكم اين فصل زرد شعر جليل

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 21:13  توسط روح الله محمدی   | 

 

من شیفته ی عروسکی پر حرفم

افتاده به دست کودکی پر حرفم

چندیست درون دیده ی نمناکم

همسایه ی جیرجیرکی پرحرفم

     *****

بوی آغوشی از این کوه گریزانم کرد

طرح تن پوشی از این کوه گریزانم کرد

تیزچنگال ترین فاتح اینجا بودم

عشق خرگوشی از این کوه گریزانم کرد

    

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 20:58  توسط روح الله محمدی   | 

به بهانه ي تاسوعا


بعد از تو عمو ديدن مهتاب نخواهم

تعبير پشيماني اين خواب نخواهم

من خواستم از او برود آب بياردساقي بي دست

او را نزنيدش به خدا آب نخواهم

      *****

افسوس كه در كرب و بلا دست ندارد

آن خسرو از خيمه جدا دست ندارد

نامردها به صورت او تيغ گشودند

ديدند كه دستان خدا دست ندارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 20:41  توسط روح الله محمدی   | 

امروز:

ساعت:

افراد آنلاين:

کل بازديد ها:


Power By:(-_-)شيرينک دات کام