محرم صد شرف دارد بر این عیدی که ما داریم
عید باستانی و مقدس نوروز را به تمام دوستان خوبم تبریک میگویم
هر چند میدانم همه" هر سال دریغ از پارسالیم"
تا بارش باران دگر می میرم
یک روز غروب در سفر می میرم
طوفان که به سمت شعر من می آید
در داخل موج شعله ور می میرم
کاجم که به یخ باج ندادم،اما
با آمدن اسم تبر می میرم
هر در که زدم کسی در آن خانه نبود
غمگینم از اینکه در به در می میرم
از آمدنم خدا خبر دار نشد
پس خوب همان که بی خبر می میرم
که گم شده اند
در هیاهوی هزارتوی سیاه چادر
در پریشانی بره های بی مادر
در سراسیمگی آغل ها و پرچین ها
در تاریکی و نم ناکی طویله ها
و تاب می خورند
در خیالبافی دعای گشایش بخت
و آرزوی مقدس شانه و سرخاب و سرمه
آه.که دختران ایلیاتی عشیره من
فرصت عاشق شدن نداشتند
باسینه های بی فاتح از گردنه های سخت گذشتند
تا در شبی رویایی
باکرگی آغوششان را
به تن پوش ناشناس شوهرانشان بخشیدند
با فرداهای زنانگی و مادرانگی
بی هیچ تکلم و ادعایی
آه که عشق را فقط در کوهپایه های زاگرس باید جست
عشق
عشق زاگرسی
عشق بی شبیه
عشق صخره ای.
فقط بخاطر محبت هاي غريبه اي به نام
تا بعد....
گلوله و شقيقه
چكمه و سينه
صورت وسيلي
آژير آمبولانس و شيون شوم زن ها
شهر نا امن وامان است
ومن هرچه اين پنجره را باز مي كنم
باز بسته مي شود
بشود
خورشيد نديده كه نيستم
خدا سايه ي مردنش را از سرم كم نكند
تا مرگ هست محتاج كسي نمي شوم
فقط مي ترسم جنازه ام روي دستم بماند
آنچنان كه شعر بر زبانم
کاش خدا پدر داشت
تا دردهایم را به او می گفتم
آخر بچه ها از پدرهایشان حرف شنوی دارند
**********
به جهنم که تو از مست بدت می آید
از شب وکوچه بن بست بدت می آید
لایق دست ترک خورده ی بی احساسی
تو که از گرمی این دست بدت می آید
مثل یک زنگ در خانه ی خواب آلوده
از نوازش گری شست بدت می آید
این بدم بدم بدم ها بخورد توی سرت
تو که از هر چه که خوب است بدت می آید
عشق من لحظه ی مستی و بد و بیراهی است
به جهنم که تو از مست بدت می آید
با اوضاع آشفته مملکتمان
سوگواران را مجال باز دید و دید نیست
باز گرد ای عید از زندان که ما را عید نیست
عید نوروزی که از بیداد ضحاکی عزاست
هر که شادی میکند از دوره جمشید نیست
گفتن لفظ مبارک باد طوطی در قفس
شاهد آیینه دل داند که جز تقلید نیست
وای بر شهری که در آن مزد مردان درست
از حکومت غیر حبس و کشتن و تبعید نیست
صحبت عفو عمومی راست باشد یا دروغ
هر چه باشد از حوادث فرخی نومید نیست
در آن غروب سرد غریبانه مرده بود
میراث درد را به برادر سپرده بود
هابیل در کشاکش انسانیت شکست
قابیل هیچ بویی از آدم نبرده بود
********
من به سرزمینی تبعیدشده ام
که مردمانش چتر ندارند
نه اینکه عاشق باشند
نه !
اینجا خدا برای بنده هایش گریه نمی کند
من نفرین شده ام
با دوستان روشنم
********
به زنده ها اعتماد ندارم
تاریخ می خوانم
آن شب که تفنگ خسته شد در مشتم
غلتید به روی ماشه اش انگشتم
چون عاقبت نبرد بی فایده بود
همسنگر بی باک خودم را کشتم
به : جليل صفربيگي و زمستانهاي زيباي شهرش
عبور مي كند از ذهن درد ، شعر جليل
به قله هاي مه آلود سرد ، شعر جليل
شبانه مي رسد و بي بهانه مي شكند
حصار محكم اين فصل زرد شعر جليل
من شیفته ی عروسکی پر حرفم
افتاده به دست کودکی پر حرفم
چندیست درون دیده ی نمناکم
همسایه ی جیرجیرکی پرحرفم
*****
بوی آغوشی از این کوه گریزانم کرد
طرح تن پوشی از این کوه گریزانم کرد
تیزچنگال ترین فاتح اینجا بودم
عشق خرگوشی از این کوه گریزانم کرد
بعد از تو عمو ديدن مهتاب نخواهم
تعبير پشيماني اين خواب نخواهم
من خواستم از او برود آب بيارد
او را نزنيدش به خدا آب نخواهم
*****
افسوس كه در كرب و بلا دست ندارد
آن خسرو از خيمه جدا دست ندارد
نامردها به صورت او تيغ گشودند
ديدند كه دستان خدا دست ندارد
|